به نام خدا

 

معمولان شهر من

با سلام به بازدید کننده محترم


معمولان

در ۶۰کیلومتری شهر خرم آباد اگر رو به جنوب واز جاده قدیمی خرم آباد اندیمشک حرکت کنید به شهر معمولان خواهید رسید مشخصه ی این شهر دو تونل اول این شهر میباشد شهر معمولان با جمعیت ۳.۸۲۵در سال ۱۳۸۵دارای بیش از یک هزار خانوار میباشد.

 

مختصات: شرقی′۵۷°۴۷ شمالی′۲۲°۳۳

استان لرستان
شهرستان پلدختر
پیش شماره تلفنی ۰۶۶۳۴۳۳
جمعیت(درسال۱۳۹۰) ۱۰٫۰۰۰
ارتفاع از سطح دریا ۸۷۴متر

 

 



تاريخ : یکشنبه 2 مرداد1390 | 16:5 | نویسنده : امید |
مرا امروز دوست بدار شاید فردایی نباشد.....................

تاريخ : یکشنبه 26 مرداد1393 | 12:56 | نویسنده : امید |
دیشب یه پشه نیشم زد پاشدم دنبالش کردم بالاخره گوشه اطاق خفتش کردم اومدم بکشمش یهوگفت بابا ! راست میگفت من باباش بودم آخه خون من تو رگاش بود ! تا صبح تو بغل هم گریه کردیم !

تاريخ : پنجشنبه 19 تیر1393 | 21:10 | نویسنده : امید |
ما عــادت کـردیـم وقـتـی تـوی خــونـه فــیـلم مـی بـیـنـیم ، تمام که شد و بـه تـیتـراژ رسـید دسـتـگاه رو خـامــوش مــی کـنـیـم... یـا اگــه تـوی ســیـنما بـاشــیم ســالـن رو تــرک مـی کــنـیم . مـا تـوی زنــدگـیـمون هـم هـیـچ وقــت کــســانی کــه زحــمـت هـای اصــلـی رو بــرای مــا می کشن نـمی بـیـنیم ، ما فـــقـط کــســانـی رو دوســت داریـم بـبـینـیم کــه بــرامـون نـقـش بــازی مـی کـنن!

تاريخ : پنجشنبه 15 خرداد1393 | 23:30 | نویسنده : امید |
فکر میکنم زندگی در خانه ی آن پیرزن روستایی جا ماند...

تاريخ : پنجشنبه 15 خرداد1393 | 23:24 | نویسنده : امید |



تاريخ : شنبه 13 اردیبهشت1393 | 18:24 | نویسنده : امید |
لرستان معمولان



تاريخ : چهارشنبه 27 فروردین1393 | 14:40 | نویسنده : امید |
بهار معمولان




تاريخ : یکشنبه 10 فروردین1393 | 23:50 | نویسنده : امید |

امام باقر (عليه السلام)می فرماید: «الدعاء يردّ القضاء قد ابرم ابراماً» دعا قضا را بر مي گرداند، هرچند كه قضا محكم شده باشد.



تاريخ : شنبه 9 فروردین1393 | 21:42 | نویسنده : امید |

بدترين دوست،‌ کسی است که براي او به رنج و زحمت افتي.

(حضرت علی(ع))



تاريخ : شنبه 9 فروردین1393 | 21:38 | نویسنده : امید |
بهار شهر من




تاريخ : چهارشنبه 6 فروردین1393 | 22:11 | نویسنده : امید |

                       بسم الله الرحمن الرحیم

  

  ( أَلَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا أَن تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللَّهِ )


آيا براى كسانى كه ايمان آورده‏ اند وقت آن نرسيده كه دل‏هايشان براى ياد خدا و براى آنچه از حق نازل شده فروتن و خاشع شود.


سوره : الحديد آیه :شانزده



تاريخ : شنبه 24 اسفند1392 | 20:38 | نویسنده : امید |

 امیرالمومنین علی (ع) می فرمایند:

تو مراقب آخرتت باش ، دنیا خودش ذلیلانه پیش تو می آید.



تاريخ : چهارشنبه 18 دی1392 | 20:1 | نویسنده : امید |
بخشی از نامه امام علی(ع) به مالک اشتر

ای مالک، خود را برای جنگ با خدا بسیج مکن که تو را در برابر خشم او توانی‌نیست و از عفو و بخشایش او هرگز بی‌نیاز نخواهی بود.هرگاه کسی را بخشودی، ازکرده خود پشیمان مشو و هرگاه کسی را عقوبت نمودی، از کرده خود شادمان مباش.




تاريخ : شنبه 14 دی1392 | 22:46 | نویسنده : امید |

دلم شکست!

عیبی ندارد شکستنی ست دیگر

لعنتی،میشکند

اصلا فدای سرت

قضا و بلا بود از سرت دور شد

اشکم بی امان می ریزد

مهم نیست

آب روشنی است

خانه ات تا ابد روشن!!



تاريخ : شنبه 14 دی1392 | 22:39 | نویسنده : امید |

ارزش قطره هاي باران را گلهاي تشنه ميدانندوقدر عزیزان خوب را دلهاي تنگ!

تقدیم به دوستان عزیز



تاريخ : جمعه 6 دی1392 | 0:10 | نویسنده : امید |



اگر دیدی سرابی،وانمود کن که سیرابی....

مگذار سراب،به دروغش افتخار کند....



تاريخ : دوشنبه 2 دی1392 | 22:30 | نویسنده : امید |

نامه تاریخی استاد شهریار به انیشتین


پیام به انیشتین

انیشتین یک سلام ناشناس البته می بخشی ،

دوان در سایه روشن های یک مهتاب خلیایی

نسیم شرق می آید، شکنج طرّه ها افشان

فشرده زیر بازو شاخه های نرگس و مریم

از آن هایی که در سعیدیه شیراز می رویند

ز چین و موج دریاها و پیچ و تاب جنگل ها

دوان می آید و صبح سحر خواهد به سر کوبید

در خلوت سرای قصر سلطان ریاضی را.

درون کاخ استغنا، فراز تخت اندیشه

سر از زانوی استغراق خود بردار

به این مهمان که بی هنگام و ناخوانده است، در بگشا

اجازت ده که با دست لطیف خویش بنوازد،

به نرمی چین پیشانی افکار بلندت را

به آن ابریشم اندیشه هایت شانه خواهد زد.

نبوغ شعر مشرق نیز با آیین درویشی

به کف جام شرابی از سبوی حافظ و خیام

به دنبال نسیم از در رسیده می زند زانو

که بوسد دست پیر حکمت دانای مغرب را

انیشتین آفرین بر تو ،

خلاء با سرعت نوری که داری ، در نوردیدی

زمان در جاودان پی شد، مکان در لامکان طی شد

حیات جاودان کز درک بیرون بود پیدا شد

بهشت روح علوی هم که دین می گفت جز این نیست

تو با هم آشتی دادی جهان دین و دانش را

انیشتین ناز شست تو!

نشان دادی که جرم و جسم چیزی جز انرژی نیست

اتم تا می شکافد جزو جمع عالم بالاست

به چشم موشکاف اهل عرفان و تصوّف نیز

جهان ما حباب روی چین آب را ماند

من ناخوانده دفتر هم که طفل مکتب عشقم،

جهان جسم ، موجی از جهان روح می دانم

اصالت نیست در مادّه.

انیشتین صد هزار احسن و لیکن صد هزار افسوس

حریف از کشف و الهام تو دارد بمب میسازد

انیشتین اژدهای جنگ ....!

جهنم کام وحشتناک خود را باز خواهد کرد

دگر پیمانه عمر جهان لبریز خواهد شد

دگر عشق و محبت از طبیعت قهر خواهد کرد

چه می گویم؟

مگر مهر و وفا محکوم اضمحلال خواهد بود؟

مگر آه سحرخیزان سوی گردون نخواهد شد؟

مگر یک مادر از دل «وای فرزندم» نخواهد گفت؟

انیشتین بغض دارم در گلو دستم به دامانت

نبوغ خود به کام التیام زخم انسان کن

سر این ناجوانمردان سنگین دل به راه آور

نژاد و کیش و ملّیت یکی کن ای بزرگ استاد

زمین، یک پایتخت امپراطوری وجدان کن

تفوق در جهان قائل مشو جز علم و تقوا را

انیشتین نامی از ایران ویران هم شنیدستی؟

حکیما، محترم می دار مهد ابن سینا را

به این وحشی تمدّن گوشزد کن حرمت ما را.

انیشتین پا فراتر نه جهان عقل هم طی کن

کنار هم ببین موسی و عیسی و محمّد را

کلید عشق را بردار و حلّ این معمّا کن

و گر شد از زبان علم این قفل کهن واکن.

انیشتین بازهم بالا

خدا را نیز پیدا کن.

بلافاصله این شعر به زبان های انگلیسی ، آلمانی ، فرانسه و روسی ترجمه می گردد. عده ای به سرپرستی دخترش (خانم مریم یا شهرزاد بهجت) مامور می شوند که شعر را به انیشتین برسانند. از مدیر دفترش در اقامتگاهش وقت می گیرند، روز موعود فرا می رسد. ترجمه فصیح انگلیسی شعر را در اقامتگاه انیشتین، برایش می خوانند. آنچنانکه حاضران نقل کرده اند آن بزرگمرد عالم دانش ، دو بار از جای خود برمی خیزد. دو دستش را بر صورتش می نهد و می فشارد. قطرات اشک بر شیشه عینکش نمایان می شود. با چهره ای اندوهگین یکباره ، با صدایی بلند فریاد می زند:« به دادم برسید » بعد سکوت می کند و صورتش را در میان دو دستش می گیرد و غرق در بحر تفکر می گردد. سکوت غم انگیزی فضای اقامتگاهش را پر می کند.دقایقی بعد ، می خواهد که شعر بار دیگر خوانده شود. این بار پس از شنیدن آن به خارج از اتاقش می رود و با وضعیتی مغموم در باغ مخصوص اش قدم می زند. گویا تا آخر عمر هم همیشه غمگین بوده است




تاريخ : چهارشنبه 27 آذر1392 | 21:7 | نویسنده : امید |
 

 دلم می خواهدبرگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که پدر تنها قهرمان بود.
عشق، تنها در آغوش مادر خلاصه می شد.
بالاترین نقطه زمین، شانه های پدر بود.
بدترین دشمنانم، خواهر و برادرهای خودم بودند.
تنها دردم، زانوهای زخمی ام بودند.
میگفتیم قهریم تا قیامت وقیامت فردا بود.
تنها چیزی که می شکست، اسباب بازی هایم بود.
و معنای خداحافظ، تا فردا بود.



تاريخ : یکشنبه 10 آذر1392 | 21:40 | نویسنده : امید |
 

خسته‌ام نه اینکه کوه کنده باشم نه!
.
.
.
.
ظرفا رو شستم!!



تاريخ : یکشنبه 26 آبان1392 | 23:4 | نویسنده : امید |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.