|
معمولان معمولان معمولان معمولان
| ||||||||||||
|
به نام خدا
معمولان شهر من با سلام به بازدید کننده محترم معمولان در ۶۰کیلومتری شهر خرم آباد اگر رو به جنوب واز جاده قدیمی خرم آباد اندیمشک حرکت کنید به شهر معمولان خواهید رسید مشخصه ی این شهر دو تونل اول این شهر میباشد شهر معمولان با جمعیت ۳.۸۲۵در سال ۱۳۸۵دارای بیش از یک هزار خانوار میباشد.
مختصات: شرقی′۵۷°۴۷ شمالی′۲۲°۳۳
[ یکشنبه 2 مرداد1390 ] [ 16:5 ] [ امید ]
دل به دلم که ندادی ، پا به پایم که نیامدی ، دست در دستم که نگذاشتی
عمریست نشسته ام
سکوت …
بساط کرده ام
[ شنبه 19 اسفند1391 ] [ 21:34 ] [ امید ]
گنجشک میخندید به اینکه چرا هرروز بی هیچ پولی برایش دانه میپاشم... [ شنبه 19 اسفند1391 ] [ 21:7 ] [ امید ]
تحویل نمیگیرم…!! [ شنبه 19 اسفند1391 ] [ 21:3 ] [ امید ]
صادرات مرغوب ترین انجیر ایران/پای انجیر سیاه لرستان به اروپا هم باز شد. در حال حاضر 33 درصد انجیر آبی کشور در استان لرستان (بخش معمولان) تولید می شود. همچنین در حال حاضر لرستان در زمینه تولید انجیر سیاه در کشور رکوردار است. [ یکشنبه 13 اسفند1391 ] [ 23:34 ] [ امید ]
به تعداد پنجره های دنیا خورشید وجود دارد...... [ جمعه 4 اسفند1391 ] [ 23:39 ] [ امید ]
وقتی باران می بارد همه پرنده ها بدنبال سر پناهند... [ جمعه 4 اسفند1391 ] [ 23:32 ] [ امید ]
شاید درد من دلیل خنده کسی شود...
ازدواج مثل بازار رفتن است... اگر شاد بودی آهسته بخند تا غم بیدار نشود و اگر غمگین بودی آرام گریه کن تا شادی ناامید نشود!!
[ جمعه 4 اسفند1391 ] [ 23:29 ] [ امید ]
روباه گفت: من نیازی به تو ندارم. تو هم نیازی به من نداری. من برای تو روباهی هستم شبیه به صدها هزار روباه دیگر. ولی تو اگر مرا اهلی کنی هردو به هم نیازمند خواهیم شد. تو برای من در عالم همتا نخواهی داشت و من برای تو در دنیا یگانه خواهم بود. [ جمعه 4 اسفند1391 ] [ 23:27 ] [ امید ]
آلیس کجایی؟........ اینجا سرزمین عجیبیست......... [ دوشنبه 20 شهریور1391 ] [ 22:59 ] [ امید ]
آمدم تا مست و مد هوشت کنم اما نشد عاشقانه تکیه بر دوشت کنم اما نشد آمدم تا از سر دل تنگیم گریه تلخی در آغوشت کنم اما نشد نازنینم یاد تو هرگز نرفت از خاطرم سعی کردم تا فراموشت کنم اما نشد.. [ یکشنبه 19 شهریور1391 ] [ 16:39 ] [ امید ]
روزی یکی از دوستان بهلول گفت: ای بهلول! من اگر انگور بخورم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: اگر بعد از خوردن انگور در زیر آفتاب دراز بکشم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: پس چگونه است که اگر انگور را در خمره ای بگذاریم و آن را زیر نور آفتاب قرار دهیم و بعد از مدتی آن را بنوشیم حرام می شود؟ بهلول گفت: نگاه کن! من مقداری آب به صورت تو می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت: نه! بهلول گفت: حال مقداری خاک نرم بر گونه ات می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت: نه! سپس بهلول خاک و آب را با هم مخلوط کرد و گلوله ای گلی ساخت و آن را محکم بر پیشانی مرد زد! مرد فریادی کشید و گفت: سرم شکست! بهلول با تعجب گفت: چرا؟ من که کاری نکردم! این گلوله همان مخلوط آب و خاک است و تو نباید احساس درد کنی، اما من سرت را شکستم تا تو دیگر جرات نکنی احکام خدا را بشکنی!! [ یکشنبه 19 شهریور1391 ] [ 16:30 ] [ امید ]
مرد درحال تمیز كردن اتومبیل تازه خود بود كه متوجه شد پسر 4 ساله اش تكه سنگی برداشته و بر وری ماشین خط می اندازد .
مرد با عصبانیت دست كودك را گرفت و چندین مرتبه ضربات محكمی بر دستان كودك زد بدون اینكه متوجه آچاری كه در دستش بود شود
در بیمارستان كودك به دلیل شكستگی های فراوان انگشتان دست خود را از دست داد .
وقتی كودك پدرخود را دید با چشمانی آكنده از درد از او پرسید : پدر انگشتان من كی دوباره رشد می كنند ؟
مرد بسیار عاجز و ناتوان شده بود و نمی توانست سخنی بگوید ، به سمت ماشین خود بازگشت و شروع كرد به لگد مال كردن ماشین .. و با این عمل كل ماشین را از بین برد و ناگهان چشمش به خراشیدگی كه كودك ایجاد كرده بود خورد كه نوشته بود :
( دوستت دارم پدر ! ) [ یکشنبه 19 شهریور1391 ] [ 16:26 ] [ امید ]
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد...در راه با یک ماشین تصادف کرد و اسیب دید.عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین در مانگاه رساندند.پرستاران ابتدا زخم های پیرمرد را پانسمان کردند.سپس به او گفتند: ((باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت اسیب ندیده)) پیرمرد غمگین شد،گفت عجله دارد و نیازی به عکس برداری نیست . پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.پیرمرد گفت:همسرم در خانه سالمندان است.هر روز صبح به انجا می روم و صبحانه را با او می خورم.نمی خواهم دیر شود!پرستاری به او گفت:خودمان به او خبر می دهیم.پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متاسفم،او الزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا نمی شناسد!! پرستار با حیرت گفت:وقتی نمیداند شما چه کسی هستید،چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟ پیرمرد با صدایی گرفته،به ارامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است [ یکشنبه 19 شهریور1391 ] [ 16:23 ] [ امید ]
انسانهای پاک به هر کجا که بروند تخم دوستی، عشق ، آگاهی و حقیقت را خواهند کاشت. [ جمعه 17 شهریور1391 ] [ 17:46 ] [ امید ]
مهم نيست که از بيرون چه طور به نظر ميام
کسايي که درونم رو مي بينند برام کافيند براي اونهايي که از روي ظاهرم قضاوت مي کنند حرفي ندارم همونايي که همون بيرون بمونند براشون کافيه............
حقیقت آدم ها، آن نیست که بر شما آشکار می کنند، بلکه آن است که از آشکار کردنش بر شما عاجزند. بنابراین، اگر می خواهید آدم ها را بشناسید، به آنچه می گویند گوش ندهید، بلکه به آنچه ناگفته می گذارند گوش بسپارید. سکوت آدمی، به حقیقت نزدیک تر است تا گفته هایش.
مرام؟....... قطعه شهدا....
دیـگـــر نه اشـکـــهایــم را خــواهـی دیــد
نه التـــمـاس هـــایم را و نه احســـاســاتِ ایــن دلِ لـعـنـتـی را… به جـــایِ آن احســـاسی که کُـــشـتـی درخـتـی از غــــرور کـاشـتم… يكي بهتون گفت : " ببخشيد ، اشتباه كردم " بهتره قبول كنيد ،
چون " اصلاً دلم خواست ، حالا چي مي گي " گزينه بعديه كه بهتون مي گه !
نگاهت رنج عظیمی است، وقتی بیادم میآورد که چه چیزهای فراوانی را هنوز به تو نگفتهام .
وقتی با انگشت به کسی اشاره می کنیم ، به یاد داشته باشیم که سه انگشت دیگر به طرف خودمان بر گشته اند .
من دزدکی به تو نگاه میکنم و تو نگاهت را از من میدزدی هر دو دزدیم! نه ؟؟
قطعا" روزی صدایم را خواهی شنید ...روزی که نه صدا اهمیت دارد نه روز ...
این روزها برای تنها شدن، کافیست صادق باشی
[ چهارشنبه 15 شهریور1391 ] [ 15:22 ] [ امید ]
ژنرال و ستوان جوان زیردستش سوار قطار شدند. تنها صندلی های خالی در کوپه، روبروی خانمی جوان و زیبا و مادربزرگش بود. ژنرال و ستوان روبروی آن خانمها نشستند. قطار راه افتاد و وارد تونلی شد. حدود ده ثانیه تاریکی محض بود. در آن لحظات سکوت، کسانی که در کوپه بودند 2 چیز شنیدند: صدای بوسه و سیلی. هریک از افرادی که در کوپه بودند از اتفاقی که افتاده بود تعبیر خودش را داشت [ سه شنبه 31 مرداد1391 ] [ 23:39 ] [ امید ]
روزی از دانشمندی ریاضیدان نظرش را درباره زن و مرد پرسیدند. [ سه شنبه 31 مرداد1391 ] [ 23:36 ] [ امید ]
دو تراژدی دردناک در زندگی وجود دارد : یکی اینکه در عشقت ناکام شوی و دیگر اینکه به وصال عشقت برسی
[ سه شنبه 27 تیر1391 ] [ 17:42 ] [ امید ]
فردايم ابريست، ابرِي از جنس غم كه بارانش درد است وسيلابش لحظه هايم. [ یکشنبه 17 اردیبهشت1391 ] [ 11:20 ] [ امید ]
|
||||||||||||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||||||||||||